تبلیغات
قرغنه تو Qarghanato
 
قرغنه تو Qarghanato
هدف از ایجاد این ویبلاگ شریک گذاشتن مشکلات،درد و رنجها و فرهنگ مردم بامیان و نشر برخی از اخبار میباشد
درباره وبلاگ


از سرزمین بودا شهر باستانی بامیان دیار کاوه و فریدون هستم فارغ صنف دوازدهم از لیسه مرکز ولایت بامیان و فعلا هم در ولایت زیبای بامیان زندگی میکنم و مصروف کار در یک موسسه بین المللی هستم
ایمیل : ibrahemdanish@gmail.com
شماره تماس:0775982806

مدیر وبلاگ : محمد ابراهیم دانش
دوشنبه 14 مرداد 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش


m637754_this_8d.png"

فرق بین تخیل و واقعیت


فریده اکبری


****

به جنون میرسم آخر امشب از دست تو

دست نمی توان زد حتی به قاب عکس تو

این چه سحر است چه راز است زتو

با من راست باش سخن جای دیگر نمی برم

گر نگویی از همه خواهم پرسید

همه خواهند دانست که تو صاحب سحری

که تو روح هستی و افسونگری 


بگو تو کیستی که شبها در آیینه تصویر توست

و روز تصویر من!


بگو تو کیستی که تقدیر من با تو قسمت شده!


بگو تو کیستی که وقتی من خوابم تو بیداری

وقتی تو بیداری من در خوابم


بگو توکیستی که وقتی من میخندم تو میگریی!

بگو تو کیستی کجا هستی چراخاموشی!

داشتم با تو هزار و یک شب سخن و داستان

تا زنده بمانم و تورا یابم در یکی از همین شبها


که کجایی تو کجا!

و تو هزار و یک شب خاموش بودی

در آیینه نبودی در آب هم نیستی

درون قاب عکست هم خالیست


پس کجایی تو کجا! 

به سوی آیینه دویدم

شکست و من آز آن سوی دیگر بیرون شدم 

 بی آنکه زخمی بر تن داشته باشم

خواستم برگشته و دوباره از آیینه بگذرم

دیدم از آیینه نمی توان گذشت


آنگاه دانستم که تو هم مثل من بودی

و من در تخیل خویش با تو میزیستم


آنگاه دانستم چرا نمی توانستی

با من سخن بگویی

و هزار و یک شب خاموش بودی

آنگاه دانستم چرا نمی دانستم تو کجایی

آنگاه دانستم چرا به قاب عکس تو نمی توان دست زد

آنگاه دانستم چرا فکر می کردم که تو در آیینه نیستی

آنگاه دانستم چرا وقتی عبور از آیینه تنم زخم بر نداشت

آنگاه دانستم فرق بین تخیل و واقعیت چیست.


"فریده اکبری"





نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 خرداد 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش
76608646892256818841.png

عنکبوت

فریده اکبری

***

دستهای خاکستری ات

بر تنم رد پایی از مرگ گذاشت


تارهایی که تنیدی بر تنم

دیگر توان برخاستن ام نگذاشت

از جبر زمانه من

هم آغوشی تو را پذیرفتم

گرچه میدانستم

از هم آغوشی تو به اسارت خواهم رسید

وای بر من

که ندانسته مرگ را با آغوش باز پذیرفتم

دستهای خاکستری ات

بر تنم رد پایی از مرگ گذاشت

خانه خالی بود و دیوارها خط خطی

زندانی تو بودم من

گویا صد بهاراز زندگی گذشت

چیزی باقی نمانده بود نه از من و نه از زندگی

دیوارهای خط خطی و تارهای تنیده درهم

از تو باقی مانده بود

و تندیس توآماده برای یک اسارت جدید

فریده اکبری




نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 خرداد 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش

زنبور هـــــــــــــــــــــــــــــا

فریده اکبری

***

امروز پنجره اطاق من باز بود

و زنبور ها آمدند

بی آنکه امانم دهند

تمام وجودم را گزیدند

با دستان سرخ و تاول زده ام

بار دیگر پنجره را گشودم

تا آزاد شوند تا رهایم کنند

با همان دستان مهربانم

بی درنگ در به سویشان گشود بود که

زنبور های کینه دوز

از من چه بدی به شما رسیده بود

جز این که پنجره باز گذاشتم

تا هرآنگاه که خواستید

بی اجازه وارد حریم من شوید

وای بر شما

و دست های نا مهربانتان

وای بر شما ای زنبورها

ای زنبورهای نامهربان

دیگر این در به سوی شما گشوده نخواهد شد

و من از اینجا خواهم رفت

تا  بیاموزید که

جواب نیکی زخم نیست

نا مهربانی نیست

ای زنبور ها

ای زنبور های نامهربان

فریده اکبری





نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 خرداد 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش

شبیه پروانــــــــــــــــــــــــــــــه

فریده اکبری

***

پروانه نبودم

اما پرواز ز تو آموختم


عشق نمیدانستم

اما عشق ز تو آموختم

در آغوش آتش افتادم

فریاد زدم

وای سوختم سوختم

دست به سوی من دراز کردی

اما توان برخاستن ام نبود

تا دست در دستت نهادم

در آغوش گرفته مرا سخت و بوسیدی

وای از نفس افتادم چه احساس زیبایی

تنت بوی خاکستر میداد

لبخند زدی گفتی پروانه نیستی

نازنین اما ز پروانه برتری

و بال های تو خاکستر شده بود

دیگر شبیه پروانه نبودی

فریده اکبری




نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش

زدنیای عروسک ها چه میدانی!

عروسک ها هم عاشق میشوند

دست همدیگر را میگیرند

همدیگر را میبوسند

به یکدیگر میگویند

دوستت دارم

و به سوی یکدیگر میدوند

اما به زمین می افتند

پاهای پلاستیکی شان جدا میشود

صاحبان می آیند

و هرکس عروسک خود را با خود میبرد

(فریده اکبری)

 





نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بهار در میان خنده های نیلوفر بود

بهار در میان آوازهای کبوتر بود

بهار در میان تنگ ماهی من بود

بهار اینجا بود


و همه جا بوی گل میداد

بهار رفت

و شکوفه ها همه مردند

بهار رفت و ماهی من درون تنگ جان داد

ماهی ها که از دریاچه به سوی دریا میرود

بسیار خوش اند گوی که هستی شان

به دست دریا به امانت است

و برای ماهی کوچک من این شیشه

بسیار تنگ است

گفته بودم ماهی ام را درون شیشه ای بگذارید

تا بداند که دریا از اینجا دور نیست

پس کجا بودید که ماهی من جان داد

درون شیشه ای که برایش بسیار تنگ است



  فریده اکبری   




نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش

میخواهم روحم آرام باشد


خسته شده ام

زندگی قصه ء تلخیست

که از آغاز تلخ بود

چشم به پایان دارم

و میخواهم روحم آرام باشد

دوست دارم همه گویند که رفت

کو کتابی که چنین صفحه پایان دارد

غزل عشق نمیخوانم بشنو

این قصه دلی افسرده و حیران دارد

گرچه اشک به چشم او بسی زیباست

گرتفکر کنی دلی افسرده و حیران دارد

قطره های اشک آن از چه حکایت دارد

از زیبایی چشمانش هذر خواهی کرد.

گوشه ای نشسته فکر خواهی کرد.

که این قصه دلی افسرده و حیران دارد.

فریده اکبری




نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

صدها تن از شهروندان بامیان امروز 18 ثور 1392 در واکنش به حمله پاکستان به والسوالی گوشته و مرزهای افغانستان دست به مظاهره زدند.

تظاهرات کننده گان از مقابل مسجد رهبر شهید استاد مزاری راه پیمایی شان را شروع کردند و تا چوک ارکین به مظاهره شان ادامه دادند . مظاهره چیان با شعار های ضد پاکستانی عمل خصمانه و بی شرمانه نیروهای متجاوز پاکستانی  را تقبیح نمودند و ضمن قدر دانی از فدا کاری و رشادتهای سربازان غیور کشور خواسته های خود را طی قطعنامه پنج ماده ای اعلان کرند و خواهان قظع فوری مداخلات نیرو های پاکستانی به خاک و مرز های افغانستان شدند و اماده گی شان را از حمایت دولت افغانستان در مقابله به اعمال تجاوز کارانه پاکستان و دفاع از حاکمیت ملی و تمامیت ارضی در کشور اعلان کردند و در اخیر با امضای تومار و به آتش زدن مجسمه زرداری مظاهره شان را خاتمه دادند.

محمد نوری یک تن از فرمانده هان سابق مجاهدین  و به نمایندگی از شورای مجاهدین در مصاحبه با خبرنگاران گفت : هدف از این راه پیمایی تقبیح مداخلات بی شرمانه نیرو های نظامی پاکستان به خاک و مرز های افغانستان است و اعلان آمادگی کامل  شورای مجاهدین و مردم بامیان از حمایت نیرو های نظامی افغانستان در برابر تجاوز بیگانگان در مرز و بوم کشور است .






نوع مطلب : خبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش

شهابی بگذرد زین آسمان تا آرزویی کنم

مسیحی زنده گردد تا صلیبم را بگیرم به دست

من مسیحی را در میان صفحه های انجیل یافتم

و او گفت که تا عصری دیگر برمیگردد

آنزمان که خورشید بمیرد

وآنزمان که دنیا واژگون گردد

مرگ پایان زندگی نیست

زندگی هرگز نمیمیرد

در وجود آنچه مرده هم نفس هست

گر به دستان مسیحی این معجزه است
مرگ پایان زندگی نیست

زندگی هرگز نمی میرد

چشمانت را مبند

ندیدن بدتر از مرگ است

و مرگ پایان زندگی نیست

زندگی دوباره آغاز میشود

پس از مرگ

..........به یک نام نو به یک شروع تازه

فریده اکبری 





نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، شعر و داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

  سموانوال محمد حسین عادل روز یکشنبه هشت ثور 1392 در جریان یک عملیات بالای طالبان در والسوالی زنه خان ولایت غزنی همراه با دو محافظ اش به شهادت رسید و امروز 10 ثور 1392 جسد وی درکنار مرقد شهید جواد ضحاک در گلزار شهدا  به خاک سپرده شد سمونوال محمد حسین از ولایت بامیان  والسوالی یکاونگ این ولایت بود،وی از سه سال بدینسو به عنوان آمر امنیت ولایت غزنی ایفای وظیفه میکرد وقبل از ان به عنوان قوماندان امنیه والسوالی ورس  ولایت بامیان  نیز ایفای وظیفه کرده بود  روحش شاد و یادش گرامی باد ." "

" alt="" />    





نوع مطلب : خبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش
معصومم

فریده اکبری

***

چون باد بی رحم

چون ابر تیره


و چون سنگ سر سختی

اما من هنوز هم به تو پناه می آورم

چون تو یک مرد هستی

چون زندگی مثل شب تاریک است

و بی رحم تر از تو

می نوازم آرام

چون آن باد پاییزی و برگ های غرورت را فرو می ریزم

و آرام میخندم

و اشک می ریزم

و تو همچنان بی رحمی چون ابر تیره چون سنگ سر سختی

و من مثل همیشه معصومم

فریده اکبری




نوع مطلب : اشعار فریده اکبری، شعر و داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

صبح امروز یکشنبه 8 ثور 1392 سمونوال محمد حسین همراه با شماری از افرادش  زمانیکه گروه طالبانی را که به والسوالی زنه خان این ولایت حمله کرده بودند به قصد سرکوب این شورشیان آنها را  تعقیب میکرد ند در مسیر راه با ماین کنار جاده ای برخورد کردند که در نتیجه سمونوال محمد حسین همراه با دو محافظش به شهادت رسیدند . و در این حادثه دو مامور امنیتی دیگر نیز زخمی شده اند که وضعیت صحی شان وخیم نیست  گفته میشود زور آور زاهد قوماندان امنیه این ولایت نیز در این عملیات شرکت داشته که به وی کدام آسیب نرسیده است.""  

ذبیح الله مجاهد سخنگوی طالبان با تائید این حادثه گفته است که برعلاوه آمر امنیت 10 نفر از مامورین پولیس نیز به قتل رسیده اند . ولایت غزنی یکی از ولایات نا امن در افغانستان به شمار میرود در جریان سالهای گذشته طالبان همواره بالای مقامات حکومتی در این ولایت حمله مصلحانه داشته اند و در این اواخر تهدیدات طالبان در والسوالی زنه خان این ولایت علیه نیرو های امنیتی بیشتر شده بود که این اولین حمله از عملیات های بهاری طالبان موسوم به خالد بن ولید به شمار میرفت. مردم در ولایت غرنی خواستار بیشتر شدن تشکیلات پولیس و نیرو های امنیتی برای تامین امنیت بیشتر در این ولایت از وزارت داخله شده اند و گفته اند دولت در تاماین امنیت در این ولایت تا کنون کم توجه بوده است.

سمونوال محمد حسین از ولایت بامیان قریه شاتوغان والسوالی یکاونگ این ولایت بود،وی از سه سال بدینسو به عنوان آمر امنیت ولایت غزنی ایفای وظیفه میکرد وقبل از ان به عنوان قوماندان امنیه والسوالی ورس این ولایت نیز ایفای وظیفه کرده بود .قرار است جنازه سمونوال محمد حسین، آمر امنیت پیشین ولایت غزنی به کابل و سپس برای به خاک سپاری، به ولایت بامیان منتقل شود.

 

>






نوع مطلب : خبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : محمد ابراهیم دانش

امشب در آسمان شعرم

یک ستاره میگذارم

یک ستاره به نام تو

یک ستاره

به نام تو میگذارم

ستاره ای که می درخشد

امشب در آسمان شعرم

تصویر کهنه آسمان را
یک نقش نو مینگارد

در شهر کهنه شب

ستاره میفروشند

شب سوت و کور و تاریک

و نور را میفروشند

ستاره تو را من

هرگز نمیفروشم

هرگز نمیفروشم


                     فریده اکبری





نوع مطلب : شعر و داستان، اشعار فریده اکبری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو



آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ... شاملو



به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو



روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو



گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه،
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک... شاملو



کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ، ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... شاملو



ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند ... شاملو



ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند شاملو



برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند شاملو



روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است... شاملو



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ... شاملو



یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لبم شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ... شاملو



بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشید سرد غروبم
بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
بی تو خاکسترم
بی تو، ‌ای دوست! شاملو



تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست! شاملو



سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فریاد عطش:
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر كن!شاملو



مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است،من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که
به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و به راستی
آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است؟ شاملو



زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت شاملو




نوع مطلب : اشعار احمد شاملو، شعر و داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

تصویری را که در زیر میبینید ساختمان مکتب نیمه کاره ای هست که قرار بود سه سال پیش در قریه زرگران مرکز ولایت بامیان اعمار گردد و به بهره برداری سپرده شود ولی متاسفانه ساختمان این مکتب مدت سه سال هست که نیمه کاره مانده و شاگردان در زیر خیمه ها و برروی زمین درس میخوانند شاگردان این مکتب ابتدائیه اکثرا کودکان خورد سن از صنف اول تا پنجم هستند  و این شاگردان مجبورند در هوای آزاد و زیر آفتاب روی خاک  بنشینند و در روزهای بارانی بر روی خاک نمناک بدون میز و چوکی و به وضعیت خیلی خراب   به تحصیل شان ادامه دهند که اکثر این شاگردان به دلیل این مشکلات و  کمبود امکانات دچار مریضی میشوند قسمی که از شاگردان و والدین شان معلومات گرفتم حتی کتاب هم به بیشتر این شاگردان توضیع نشده و از بازار برایشان کتاب خریده اند والدین این شاگردان کاملا از وضعیت در این مکتب نا راضی هستند و از موافقت نکردن سه پارچه به دیگر مکاتب هم توسط اداره این مکتب شکایت دارند .

"

محمد حیدر پدر یکی از شاگردان در این مکتب میگوید من نمیدانم چرا هیچ توجه از طرف دولت در این زمینه صورت نمیگیرد سه سال هست که اطفال ما در این بد بختی بسر میبرند و هیچ کسی نیست که به داد شان برسند .

شرکت ساختمانی که قرارداد اعمار این مکتب را بعهده داشته و رشکست شده و فرار کرده است از تمام دکانداران و کسانی که برایش کار کرده قرضدار هست و بدیهی هایشان را پرداخت نکرده اند ، نمیدانم دولت در این زمینه مقصر هست یا شرکت ساختمانی ،مسولین شرکت ساختمانی از پرداخت نشدن پولشان توسط دولت انتقاد دارند و علت نیمه کاره ماندن مکتب را در یافت نکردن پول قرارداد شان از دولت میداند . مقصر هرکه باشد ولی در این میان اطفال بی گناه مردم قربانی هستند که در زیر آفتاب سوزان و بر روی زمین درس میخوانند با کمبود معلم و بدون امکانات.

چرا مسولین دولت هیچ اقدامی برای تکمیل شدن ساختمان این مکتب نکرده اند ؟ چرا نباید شرکت که مسولیت کار این پروژه را بعده دارد مورد باز پرسی قرار نمیگیرد و از او خواسته نمیشود که کارش را به پایان برساند ؟ و یا اگر دولت پول قراردادی ایشان را نپرداخته چرا پرداخت نمیکند ؟ این ها سوالاتی هست که والدین شاگردان این مکتب نیمه کاره میپرسند.

امید وار هستم مقامات دولتی و مسولین زیربط در این زمینه توجه کنند و به مشکلات این اطفال معسوم رسیدگی کنند تا آنها بتوانند با فکر آرام و خیال آسوده به درسهایشان ادامه بدهند و از چنین وضعیت خراب نجات پیدا کنند.






نوع مطلب : خبری، اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :